ټولنه

عصای جادویی

نویسنده: عبدالرزاق وحیدی

ناوقتتر حدود ساعت ۶:۰۰ بعد از ظهر به طرف خانه می رفتم. در روز عاشورا همه جا بسته بود و سرکها نیز فرصت بود. بیشتر نانوایی ها بسته بودند ولی من توانسته بودم ۳ عدد نان گرم را به خانه ببرم. نانوایی که از او نان خریدم، با لحن غریبانه ای حرف می زد، گویا می خواست خوردن میوه ممنوعه تاریخ نوع بشر را توجیه کند.
زمانی که با کامران، تنها در حرکت بودم و در حالیکه هوا کاملاً تاریک شده بود، در کنار سرک، موترسیکلی متوقف و سه نفر در پهلوی آن سایه وار دیده می شدند. فهمیدم که موترسیکل  شان خراب شده است. کمی پیشتر توقف کردم و بعد حدود ۵۰ متر را لِوَرس رفتم. وقتی نزدیک شان رسیدم متوجه شدم که سه نفر کارگر هستند. دو نفر شان در کنار موترسیکل ایستاده بودند و نفر سوم در حالیکه چراغ سر گوشکی موبایل نوکیا ۱۲۰۰ خود را روشن کرده بود و آن را در دهانش گرفته بود، نشسته بود و سعی می کرد تا موترسیکل را تعمیر کند.
شیشه موترم را پایین دادم و به آنها گفتم من چراغ می اندازم تا بهتر دیده شود. یکی از آنها که متوجه حرفهایم نشده بود، گفت: “خراب شده، جورش می کنیم.”
معلوم بود که در این کار زیاد خُبره نیستند. چراغ موترم را روی موترسیکل انداختم تا در روشنایی چراغِ موتر، بهتر ببینند.
مرد سوم هنوز هم گوشکی اش را در دهان داشت. مدتی بعد ایستاد چند بار هَندَل زد ولی موترسیکل روشن نشد. این بار گویا متوجه شده بود که موترم به خاطر روشنایی توقف کرده است. گوشکی اش را گُل کرد و در جیبش گذاشت.
دیدن این مردان خسته مرا به یاد سختی های دوران مهاجرت می انداخت. زمانی که از کارگری کاملاً خسته و مانده به سوی خانه می رفتم و تصادفاً گاهی وسیله نقلیه ام که یک بایسکل چینایی بود در راه خراب می شد. زنجیرش می سُکلید و یا تَیرش پنچر می شد و یا هزار مشکل دیگر. آنوقت در حالی که خسته بودم به کوتاه ترین راه برای رسیدن به یک بایسکل سازی می اندیشیدم و خدا می داند نومیدی در روزهای رخصتی و یا ناوقت شام وقتی بایسکل سازها نباشند چقدر سخت است.
با خود فکر کردم شاید این مردان خسته برای خانه هم نان نبرده باشند. حالا در خانه هم کسانی گرسنه منتظر آنها هستند تا برای شان نان ببرند.
این رنج در مورد این مردان شاید پرداخته ذهن خودم باشد. ولی می دانم که صدها و یا هزارها خانه امشب به این شکل و یا شکل دیگری رنج می برند.

هر چند که از ظاهر خسته و وسایل سنگین کار بر دوش آنها و روی موترسیکل شان معلوم بود که وضعیت این مردان هم چندان بهتر نیست.
همان طور که به تلاشِ مرد می نگریستم، دلم برایشان می سوخت و با خود فکر می کردم غیر از اینکه برای شان روشنایی می اندازم چه کار دیگری از عهده ام برآمده است. چون از تخصص مستری گری کاملاً بی بهره هستم برای کمک بیجا ضرورت نبود تا مداخله کنم. با این حال به هر نوع کمک دیگر حتی به تناسب اندازه موترسیکل و سایز داله موترم هم فکر کردم. اما اندازه ها متناسب نبودند.
مرد چند بار با دست محکم بر روی موترسیکل زد و به تعقیبش چند بار دیگر هندل را زیر پایش فشار داد… ولی باز هم نتیجه ای نگرفت.
به یاد جملات سِر ادوارد دایر افتادم که می گوید: “ذهن من، مرکز و مقر فرمانروایی وجودم است که از طریق آن شادی و سرور کنونی را یافته ام.”
با یادآوری قدرت ذهن و این که من یک عصای جادویی با خود دارم، در وجودم ناگهان احساسی جاری شد. در حالیکه در داخل موترم نشسته بودم موترسیکل را بر روی سرک با ذهنم جان می دادم.

بعد مِلکیادس[۱]. آن مرد صدیق با ریشهای به هم پیچیده را به یاد آوردم که با لهجه غلیظش می گفت: “اشیاء جان دارند، فقط باید بیدارشان کرد.”
آنوقت بود که موترسیکل را درست مثل یک موجود ذهین حس کردم و برایش گفتم: “روشن شو. نام خدا! زود باش!”

اما نتیجه ای نگرفتم. هنوز هم تردید داشتم که این روش کار آمد باشد! اما همزمان با تلاش مردان من هم نومید نمی شدم و باز هم ذهنم را روی موترسیکل  تمرکز دادم. در آن لحظه دیگر حتی متوجه سرک و مردانی که در کنار موترسیکل  ایستاده بودند نیز نبودم. فقط موترسیکل  بود که باز هم دوباره از حالت چند پرزه فلزی و پلاستیکی به موجودی ذهین تبدیل می شد. در ذهنم مجدداً بالایش صدا کردم. اما وقتی توجهم معطوف مردان مستأصل می شد و بخصوص مردی که به شدت تقلا می کرد و بارها هندل پایه را زیر پایش فشار می داد… باز هم دچار تردید می شدم!
گذشت زمان باعث می شود که انسان از تلاشش نامید شود. اگرچه مانند آخرین آئورلیانو[۲] به کشف کلیدهای رمز مکاتیب مِلکیادس باور داشتم اما متاسفانه پشتکارش را نداشتم تا آن لحظه موعود را تماشا کنم.

پس از مدتی با خود فکر کردم که این مردان شاید دیگر نیازی به من نداشته باشند. واقعاً در آن لحظه بدون هیچ نتیجه ای داشتم صحنه را ترک می کردم و پس از آن حل مشکل این مردان تنها آرزویی شده بود.
اندکی به سمت عقب راندم تا کامران جای برای دَور زدن داشته باشد.
همان وقت همراه با مرد در اخرین تلاشش، ناگهان صدای غرش موترسیکل شنیده شد و در عین ناباوری موترسیکل روشن شد. به راحتی می شد خوشحالی را در چهره مردان دید. من هم پای به اکسلیتر حرکت کردم و برایشان آرَن کوتاهی زدم. آنها هم برایم دست تکان دادند و هر سه خندان سوار موترسیکل  شان شدند.

از منزل کفر تا به دین یک نفس است           وز عالم شک تا به یقین یک نفس است

این یک نفس عزیز را خوش میدار               چون حاصل عمر ما همین یک نفس است
جالب اینجا بود که کمک من به این مردان ناچیز بود ولی آنها با خلق چنین حادثه ای به ظاهر کوچک برایم درس بزرگ و لذت وصف ناپذیری را هدیه دادند. آرزو می کردم کاش کسی همراه با من و کامران شاهد این صحنه می بود.
این یکی از همان صحنه های بکر و بدیعی است که نمی خواهم هیچگاه حس لذتی را که پس از روشن شدن موترسیکل از وجودم سرازیر می شد فراموش کنم. آن مردان خسته برایم بهترین احساس را تحفه دادند.
سونات کرویتسر[۳] هم برایم یاد می داد که چگونه باید از آن عصای جادویی که به من واگذار شده است استفاده کنم. و من می آموختم که همیشه از این احساس خوب پایان ناپذیر برخوردار هستم. احساسی که می توان سخاوتمندانه آنرا به هر کسی بخشید.
لحظه ای به نظرم رسید که گوته هم چیزی گفت: “انسان نه برای حل و فصل مسائل عالم هستی بلکه برای یافتن اینکه چه باید بکند پا به عرصه وجود گذاشته است.” …

و با وِین دایِر[۴] همصدا شدم و ادامه دادم: ” … تا با الهام رسالتش را دنبال کند.”
در درون هر یک از ما فردی عظیم تر که قدر و منزلتش هرگز برای مان قابل تصور نیست آشیان دارد. پاتانجلی[۵] نیز با من همنوا شد و اشاره ای رساند و گفت: “وقتی شما به شدت با بارقه های الهام بخش  برانگیخته شوید آن فرد پدیدار می شود.”
در ضمن قرار نیست ما از رمز و راز جهان سر دربیاوریم و یا مستری خُبره ای باشیم و بدانیم که چگونه باید موترسیکل ی را ترمیم کرد. تنها باید با امواج شگرف هستی همساز و هماهنگ شویم و از اصول و قواعد کیهانی پیروی کنیم. من در آخرین لحظات دچار تردید شده بودم ولی نباید فراموش کنیم که مقررات خلقت خود از نحوه انجام امور مراقبت لازم را در زمان مناسب خودش به عمل می آورد. صدای غرش موترسیکل در آخرین لحظات پیش از آنکه من محل را ترک کنم شنیده شد و در درونم ناگهان یک احساس نیرومند را جاری ساخت.
من هنوز هم از خودم به این دلیل که دچار تردید شده بودم می شرمم. ولی چه کسی فکرش را می کرد که این صدای طبیعی غرش که برای لحظاتی آرزویی شده بود – در حالیکه بارها هر کدام مان آنرا شنیده ایم – می تواند کسی را به بالاترین مرتبه خرسندی و رضایت خاطر برساند. این صحنه برایم یادآوری می کرد که باید آن فرد عظیم و ساکن را در وجودم دریابم و او را دوست بدارم.
و من آنشب به این واسطه و به همراهی بزرگان تاریخ بشر به یک احساس خوش و فوق العاده دست یافتم.

موترم، کامران، نیز خوش معلوم می شد چون با سرعت به سوی خانه می دوید.

هر لحظه زندگی ارزش خود را دارد. کافی است چشمهایمان را خوب باز کنیم تا تک تک لحظات زندگی مان را با تمام شگفتیهایش درک نمائیم.

[۱] یکی از اولین قهرمانان کتاب صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز

[۲] آخرین قهرمان کتاب صد سال تنهایی

[۳] “سونات کرویتسر و چند داستان دیگر” اثر نویسنده بزرگ روسی لئون نیکولایویچ تولستوی

[۴] وین والتر دایر (Wayne Walter Dyer) نوییسنده امریکایی

[۵]  Patanjali نویسنده کتاب مهاباسیه و مولف یوگه سوتره

 

یاداشت: این مقاله برای اولین بار در شمارۀ چهارم مجله‌ی انسان به نشر رسیده است.

ستاسو نظر