د جنګ اختصاصي پاڼه فلسفه ټولنه

جنگ و صلح از دیدگاه هگل

نویسنده: خیبر

اگر خواسته باشیم تا دیدگاه هگل را در مورد صلح و جنگ بفهميم, لازم است تا مراد او را با توجه به ديدگاههاي كلي او دربارة روش فلسفي وی، به مثابه یک تمهید، برای بحث ارایه نمایم. هگل به عنوان آخرین فیلسوف نظام ساز تاریخ فلسفه، نه تنها به موضوع صلح و جنګ به طور گسترده پرداخته است، بلکه موضوع مذکور به حیث یک مفهوم کلیدی در فلسفه روح عینی و یا فلسفه حق وی مطرح شده است. می توان گفت که کما بیش همه فیلسوفان به موضوع جنگ و صلح به شکل از اشکال پرداخته است ولی ويژه گي که هگل را از سایرین امتیاز می بحشد، برخورد وی با این موضوع درطیف بزرگ از مقولات با هم پیوسته فلسفی اش می باشد که بدون مفهومی کردن آن فلسفه وی قابل فهم نخواهد بود. متاسفانه نوشتن درباره یک بعد از فلسفه هگل بدون تمهید و دانش قبلی در باره کل دستگاه فلسفی هگل کاری است بسا دشوار. به همین منظور لازم می بینم تا تمهید کوتاهی در این مورد داشته باشم امید است این تمهید حد اقل زمینه را برای بحث اصلی ما فراهم نماید.

اگر یک تمایز خیلی سطحی و در عین حال نه چندان دقیق را بین علم و فلسفه بگذرایم، باید گفت که علم در صدد دریافت پاسخ های برای نظیر اینگونه پرسش ها می باشد: این قطعه ماده چطور عمل می کند؟ چطور می توانیم یک نوع انرژی رابه نوع دیگر تبدیل کنیم؟ آب چطور به یخ تبدیل می شود؟ ولی فلسفه در باره مفاهیمی بحث می کند که از این قبیل نیست به طور مثال عدالت چیست؟ ازادی چیست،،،،،، امر اخلاقی چیست، حقیفت چیست و صدق چیست. پرسش های را که فلسفه درپی پاسخ دادن آن است، اساسا پرسش از ماهیت اشیاء و مفاهیم است. فرض کنید واژه” آزادی” توسط انسان های اولیه برای اولین بار برای  وضعیت انسانی اطلاق شد که در آن شخص حد اقل مثل یک امتعه در بازار به فروش نرسد ولی مشاهده می نمایم که واژه آزادی در طول تاریخ از یونان باستان گرفته تا امپراتوری روم، بعد از انقلا ب فرانسه و عصر نوین چه بسا اشکال مختلف را به خود گرفته و درهر عصر خود را به گونه های مختلف متبلور کرده است. تعریف را که یک فیمنست از آزادی در عصر حاضر ارایه می کند با تعریف که یک راوقی در قرون وسطی ارایه می کرد قابل مقایسه است؟ هرگز نیست. با در نظر گرفتن سرعت تحولات در مفهوم آزادی، شاید این پرسش مطرح شود که کدام عوامل در مسیر این تحولات تاثیر گزار بوده است. با اعتقاد به این عواملی در کار است که بر آزادی در هر زمان لباس نو به تن می کند، هگل، لا اقل از فلاسفه خلف نزدیک خویش فاصله می گیرد. فیلسوفان ما قبل هگل در صدد آن بود تا حقایق را ورای هر تردید به طور معقول و استدلالی اثبات کند. این اصل در باره رنه دکارت بیشتر صدق می کند. دل مشغولی دکارت این بود که تمام نظام فلسفه خود را که طبیعتا حاوی مفاهیم چون آزادی، اخلاق،حق و امثال آن است به طور جدلی و استدلالی از اکسیوم های عقلی چون”فکر می کنم پس هستم” استنباط کند. به همین گونه ایمانویل کانت خلف بی واسطه هگل، قبل از آن که به تعریف مفاهیم چون آزادی و اخلاق بپردازد مایل به این بود که استعداد ها و محدودیت های ذهن بشری را تشخیص دهد بدین صورت می خواست تا وسعت توانایی شناخت ما را از جهان پیرامون ما قالب بندی کند. کانت نیز آزادی را به گونه ی فارمالستیک تعریف می کند. به طور خلاصه همه فیلسوفان قبل از هگل، مفاهیم چون آزادی، اخلاق، حق و عدالت را به گونه فارمالستیک (در قالب های ذهنی) که نمایان ترین شکل آن اصالت شکل یا فرمالیسم، فلسفه اخلاق کانت است که به موجب آن، اصل را در اخلاق پذیرفته است که با ملاک‌های صوری قوانین عام مطابقت داشته باشد. پرسش را که قبلا مطرح کرده بود یم هنوز بر جاه است. اینکه چرا مبحث آزادی به گونه های مختلف از جانب فیلسوفان قبل از هگل آرایه شده است هگل این معانی آزادی را که توسط پیشینان مطرح شده است، در فلسفه خود هضم کرده ولی اساسا با روش که آنها اختیار کرده اند کاملا مخالف است.

 هگل نه مفهوم آزادی و نه سایر مفاهیم جهان اجتماعی را به شکل فارمالیستیکی تعریف می کند. سیستم فلسفی هگل به مفاهیم انتزاعی –خارج از زمان و مکان (تاریخ) نمی پردازد، بلکه به چگونگی تسری آنها در وقایع و حوادث مثلا؛ تعیین مراحل تاریخی، در روح ملت ها دولت ها و فرهنگها را در بر می گیرد، می پردازد. بدین ترتیب پرسش اساسی هگل این است پوتنسیال های نهفته در مفهوم آزادی چیست که در اعصار مختلف تجلی می یابد ویا از حالت بالقوه به حالت بالفعل در می آید؟. هگل از تعریف سخن نمی آورد برعکس در پی پرده برداری از دینامیزم درونی تغیردر مفاهیم چون آزادی را در متن فرهنگ ها و دوره های تاریخی است. پس نمی توان آزادی تعریف کرد و همچنان نمی توانیم آنرا از آکسیوم های چون “فکر می کنم پس هستم” استنباط کرد. هگل بر خلاف همه این روش ها اذعان دارد که باید گذاشت تا تاریخ این مفاهیم را تعریف کند! بگذارید این مفاهیم خود را در روح تمدن ها فرهنگ ها و پیچ خم های تاریخ متبلور کند. در خصوص ایده آزادی هگل برخلاف كانت، آزادي را امري تاريخي مي‌داند. از نظر هگل، آزادي در سير تدريجي تاريخ امكان پذير است. وي تلاش مي‌كند، مراحل خارجيت يابي و تحقق آزادي در تاريخ را نشان دهد. به باور وی آزادي كانتي، آزادي ا نتزاعي، صوري و ميان تهي است، كه بر ايده‌آليسم انتزاعي، ذهني و فرد باوري مدرن استناد دارد.

از محتوای مقدمه فوق چند نتیجه به دست می آید: اول اینکه ایده های نظیر آزادی، حق، عدالت مفاهیم ایستا نیستند بلکه دارای ماهیت پویا و متحرک اند. ثانیا مفاهیم و ایده ها تاریخی اند به این معنی که ماهیت آنها توسط نیرو های تاریخی اعم ازمادی و معنوی در هر دوره تاریخی، شیوه زنده گی و تمدن ها تعیین می شود و در قدم اخر می توان فلسفه و تاریخ را از دیدگاه هگل تعریف نمود. تاریخ عبارت است از پروسه و جریان اشکار شدن روح در قالبهای فرهنگی و  فلسفه به عنوان شرح گذشته نگر از منطق این اشکار سازی است. وظیفه فلسفه از نظر هگل این است که به طور سیستماتیک، ساختار پویایی عقلانی روح را موشگافی کند. از اینجا به صراحت معلوم می شود که تا چه میزان فلسفه هگل با تاریخ گره خورده است که حتی بعضی از مفسرین هگل دریافته اند، تاریخ محور برداشت هگل است فلسفه است. ولی خود روح چیست که فلسفه هگل در محور آن می چرخد. روح یکی ازکلیدی ترین مفاهیم است، طوریکه درک پیکره فلسفه هگل بدون آن اصلا ممکن نیست و به همین دلیل فهم سایر مفاهیم هگلی نظیر آگاهی، خود آگاهی، ترفیع، استعلا، مطلق، نفی و غیریت منوط به درک مصداق واقعی مفهوم روح است.

 روح در فلسفه هگل به معنی سنتی و الاهیاتی نیست و نه روح به معنی فردی متداول اطلاق شده است. بلکه روح در فلسفه هگل به مثابه زیر ساخت ذهنی عمل می کند که تجلیات فرهنگ، تمدن و ادوار تاریخی روبنای آن است، آنگونه که از نسلی به نسلی در طول تاریخ منتقل و متجلی می شود، ارتباط دارد. به بیانی صریح تر هر جا از روح سخن می رود، تجلیات و آثار آن مد نظر است و این تجلیات به واسطه دست آورد های خاص انسان در قوم، ملت، تمدن ها و اعصار مختلف و به طورخاص در وقایع تاریخی متجلی می شود. هدف تاریخ تحقق یابی آزادی روح است. هگل اذعان دارد که تاریخ فرایند خود آگاهی انسان از موقعت اصیل انسانی آن می باشد. و یا به عبارت دیگر از دیدگاه هگل هدف از تاریخ غلبه کامل به رابطه بنده و بادار است ولی هگل به بهترین وجه اگاه بود که تحقق این آزادی توام به خشونت، جنگ، انقلاب ها و فاجعه های انسانیست.

 طوریکه اظهار داشتیم، تاریح عبارت از جدال میان بنده و بادار است و هد ف تاریخ نیز خاتمه بخشیدن به این روابط نا موزون و غیر عادلانه می باشد. در پایان تاریخ افراد، گروه ها ی اجتماعی، دولت ها و تمدن ها تنا قضات ما بینی خود را محوه یا درونی می کند و در یک کلیت خود اگاهی که همه تضاد ها در آن محوه شده باشد، منحل می شود که در آن مجال برای روا بط نا موزون و جود نخواهد داشت. تاریخ‌ انسان‌، تاریخ به رسمت شناسی بنده گان توسط باداران است! ولی منطق این باز شناسی و به رسمیت شناسی بنده گان توسط باداران یا به عبارت دیگر منطق پیروزی بنده گان علیه باداران در مبارزه مرگ و زنده گی، چیست؟

همین جا است که مفهوم دیالکتیک در پدیدارشناسی از منطق و هستی شناسی هگل پا به عرصه تاریخ می گزارد. ازدیدگاه هگل‌ دیالكتیك‌ به‌ درگیری‌ در بحث میان‌ دو متفكر، یا حتی‌ اندیشه‌ی‌ یك‌ متفكر به‌ موضوع‌ مورد بررسی‌اش، مربوط‌ نمی‌شود. و نه دیالکتیک به معنی دیالوگ سقراطی آن است. وی دیالكتیك‌ را به‌عنوان‌ یك‌ روش‌ در تحقیق‌ امور معرفی‌ نمی‌كرد. دیالکتیک هگل تیوری معرفت شناختی نیست چنانکه کارل پورپر آن را به نادرستی به حیث یک تیوری علمی نقد کرده است (۱). دیالکتیک مقوله مربوط به هستی شناسی می باشد. دیالكتیك‌ هگلی‌ نظریه‌ای‌ است‌ درباره‌ی‌ پیشرفت‌ موضوع‌ استوار به‌ تناقض‌هایی‌ كه‌ هر چند نخست‌ تركیب‌ناپذیر می‌نمایند، اما سرانجام‌ با هم‌ جمع‌ می‌شوند، و شكلی‌ تازه‌ و پیشرفته‌تر می‌یابند. این‌ دیالكتیك‌ سه‌ مرحله‌ دارد: ۱) یك‌ مفهوم‌ یا مقوله‌ هم‌چون‌ شكل ثابت، به‌ دقت‌ تعریف‌شده‌ و مستقل‌ از مفاهیم‌ یا مقوله‌های‌ دیگر به‌ نظر می‌آید. در فلسفه‌ی‌ هگل‌ این‌ مرحله‌ی‌ فهم‌ است. ۲ ) وقتی‌ به‌ این‌ مفهوم‌ یا مقوله‌ می‌اندیشیم‌ دیگر شكلی‌ ثابت، تعریف‌شده‌ و قطعی‌ ندارد بلكه‌ به‌ صورت‌ دو یا چند مفهوم‌ یا مقوله‌ ظاهر می‌شود كه‌ با هم‌ متناقض‌اند و این‌ مرحله‌ی‌ خرد منفی‌ یا نقادانه‌ است. ۳) نتیجه‌ی‌ این‌ دیالكتیك‌ پیدایش‌ مفهوم‌ یا مقوله‌ای‌ جدید و برتر یا پیش‌رفته‌تر است‌ كه‌ نخست‌ به‌ نظر می‌رسد شامل‌ همان‌ مفهوم‌ها یا مقوله‌های‌ پیشین‌ است‌ اما تناقض‌ آن‌ها رفع‌ شده‌ است. در واقع‌ مفهوم‌ یا مقوله‌ای‌ جدید متولد شده‌ است. این‌ مفهوم‌ یا مقوله‌ی‌ جدید نتیجه‌ی‌ وحدت‌ تناقض‌ها است، و این‌ مرحله‌ی‌ خرد تعمقی‌ یا اثباتی‌ است. هگل‌ به‌ تکامل مگر نه به معنی داروینی آن معتقد بود كه‌ در آن‌ هر حكم‌ اثباتی‌ نفی‌ می‌شود و از تركیب‌ آن‌ اثبات‌ و نفی‌ حكم‌ اثباتی‌ تازه‌ای‌ ساخته‌ می‌شود كه‌ این‌ یكی‌ هم‌ باز نفی‌ می‌شود و به همین ترتیت ادامه‌ می‌یابد تا آیده به کلیت خود نایل شود.(۲) یعنی‌ مناسبات‌ درونی‌ای‌ را درك‌ كنیم‌ كه‌ به‌ دلیل‌ تعارض‌ها (و در واقع‌ تركیب‌ امور متناقض‌ و نفی‌ در نفی) منجر به‌ تعالی‌ وجه‌ اندیشه‌ یا شكل‌ زندگی‌ می‌شوند. این‌ تعالی،‌ شكل‌ پیشرفت‌ و تكامل‌ دارد اما به‌ معنای‌ پروسه نیست‌ كه‌ مدام‌ و به‌طور مداوم در حال‌ پیشرفت‌ باشد. پیشرفت‌ در تمامیت‌ حركت‌ نهفته‌ است‌ و در هر لحظه‌ می‌تواند قابل‌ مشاهده‌ یا استنتاج‌ و اثبات‌ نباشد. با وام‌ گرفتن‌ تمثیل‌ مشهور هگل‌ یعنی‌ ادیسه‌ی‌ روح می‌توان‌ پیشرفت‌ را حركتی‌ یا سفری‌ به‌ سوی‌ مقصود و هدفی‌ نهایی‌ دانست. اما مسیر این‌ حركت‌ تك‌خطی‌، مدام‌ پیش‌رونده‌ نیست.طوریکه مسافری‌ توقف‌ كند و حتی‌ به‌ عقب‌ برگردد و دوباره‌ حركت‌ به‌ جلو را آغاز كند. در ادیسه‌ی‌ هگلی‌ سرانجام‌ به‌ مقصد می‌رسیم‌ اما بارها اجزا مسیر را پیموده‌ایم.

چنانچه گفتیم، در تاریخ مناسبات‌ درونی‌ای‌ را درك‌ می كنیم‌ كه‌ به‌ دلیل‌ تعارض‌ها (و در واقع‌ تركیب‌ امور متناقض‌ و نفی‌ در نفی) منجر به‌ تعالی‌ وجه‌ اندیشه‌ یا شكل‌ زندگی‌ بهتر می‌ شوند. برای ساده سازی و توضیح عمل کرد دیالکتیک در تاریخ و اجتماع می توان  شخص، گروه اجتماعی، طبقه، دولت و یا تمدن را که در  وضعیت بهتر قرار ندارد بنده نام گزاری کنیم در مقابل اضداد کاته گوری های مذکور را که در وضعیت بهتر قرار دارند بادار نامگزاری می کنیم. به موجب ادعا قبلی ما که تاریخ عبارت از مبارزه مرگ و زند ه گی برای رسمیت شناسی و باز شناسی میان بادار و بنده می باشد. و همچنان اینکه هگل اعتقاد دارد که در پایان تاریخ زمانیکه انسان ها به آگاهی مطلق دست یابد همه این تناقضات برداشته می شود انسانیت در آن موقع است که از آزادی به معنی حقیقی برخورد دار خواهد بود. ولی پرسش اساسی برجا است که چرا باید بادار تن به رسمیت شناسی بنده دهد و یا چرا زنده گی باید به شکل زنده گی بهتر انسانی تر و آزادانه تر ارتقا پیدا کند. در این نقطه است که مفهوم مبارزه زنده گی ومرگ در قالب های جنگ، کشمکش  تصادم، انقلاب ها در فلسفه هگل مطرح می شود. بنده برای اینکه خود را از بنده گی رهایی دهد بابد به مبارزه مرگ و زنده گی تن دهد. هگل معتقد است که پیروزی بنده در مقابل بادار مصادف و منطبق است به ارتقا روح به مرحله بالا تری که در آن تناقضات قبلی به طور نسبی تقلیل یافته است ولی هنوز کاملا محوه نشده است. پس اگر تاریح فرایند دیالکتیک بنده و بادار باشد، چه بسا دهه ها و قرن ها، در تاریخ دریافت می شود که اصلا در آن مبارزه برای آزادی و حرکت به سوی خود آگاهی صورت نگرفته باشد و یا مبارزه در آن برای احقاق چنین هدف صورت نگرفته باشد و یا به عبارت دیگر در آن بنده بادار را وادار نکرده است تا وی را باز شناسی کند. هگل چنین امتداد بی معنی تاریخ را صفحات سفید تاریخ نامگزاری می کند. در شروع مقاله ضمنا ادعا نموده بودیم که هگل جنگ را یک داده بی‌ واسطه نمی‌داند وصلح را صرف میتوان از رهګذر جنگ مفهومی کرد. از دیدگاه او جنگ لحظه‌ای دیالکتیکی از فرآیندی که‌ رابطه میان دولتها را تعیین می‌کند زیرا هر دولت فقط هنگامی‌ دولت است که در جنگ، آزادی خود را هم از لحاظ اخلاقی و هم از لحاظ سیاسی تجربه کرده باشد. با توجه به نحوه برخورد هگل به موضوع صلح و جنگ اگر وی را به فیلسوفان مقایسه کنم خواهیم در یافت که مفهوم جنگ با دیگر مفاهیم کلیدی هگل نظیر دیالیکتک، روح، آزادی، مطلق و غیره چنان عجین است که درک پیکره فلسفه هگل بدون درک آن ممکن نیست..

چنان که یاد آور شدیم جنگ یک لحظه ای از فرایند دیالکتیک است. می خواهیم همین ادعا را به ذکر یک تمثیل اندکی وضاحت دهیم: فرض کنید افراد و گروه های اجتماعی یک ملت در یک جغرافیایی مشخص که با سایر ملت ها روابط سیاسی و اجتماعی ندارد، زنده گی می کنند علاوه بر این تصور کنید که افراد و گروه ها اجتماعی از لحاظ مادی و معنوی – پرستیژ- در اوضاع نا متعادل به سر می برند یعنی بعضی ها در  وضعیت بهتر و بعضی ها در  وضعیت نا مناسب.اکنون مشاهده می کنیم که رابطه دیالکتیکی چگونه در این شرایط نا موزون بر قرار می شود. در مرحله نخست که بنده در نا انسانی ترین شرایط زنده گی می کند و باداریکه ازهمه نعمات مادی و معنوی برخوردار است به موجب همین شرایط نا موزون، تناقض بین هر در افراطی ترین شکل آن برقرار است، طوری که بادار اصلا بنده را به حیث یک انسان خود اگاه به رسمت نمی شناسد بلکه به عنوان یک شی از آن بهره گیری می نماید. با درک این  وضعیت، بنده مجبور می شود تا برای کسب آزادی خود در مقابل بادار به مبارزه بر خیزد اگر در نییجه، بادار از ترس نابود شدن خود تن به رسمیت شناختن بنده می دهد در این صورت  وضعیت بنده نستبا بهبود می یآ بد یا به عبارت دیگر شدت تناقض تقلیل می یآبد. مفسرین هگل لحظه اول را که در آن بنده واقع است نهاد می نامد ضد آن  وضعیت که  وضعیت بادار است به نام ضد نهاد نامگذاری می کند و و ضیعت را که بعد از مبارزه بنده به تحقق رسیده است نتیجه نهاد معرفی می کند که خود نهاد جدید را تشکیل می دهد. شرایط اولی بادار و بنده نفی می شود و به حالت بهتر ارتقا می یابد ولی در عین حال این نفی کدام نفی مطلق به معنی انعدام و یا مرگ بادار و بنده نیست بلکه بعضی از عناصر مرحله اولی به حال خود حفظ می شود. پس ما در دیالکتیک بادار و بنده سه فرایند داریم نفی ترفیع و حفظ. این فرایند تا زمان تداوم پیدا می کند که روابط خصمانه بین بادار و بنده کاملا محوه شود و بنده به آزادی کامل دست یابد. هگل عقیده دارد که همین تناقضات در ظهور دولت مدرن محوه شده است. ولی این ادعا هگل یکی از ضعیف ترین و نقد پذیر ترین بخش از فلسفه وی نیز می باشد که حتی توسط خیلی از فیلسوفان که ارادتمند فلسفه هگل اند، نقد شده است.

 اکنون پرسش اساسی مطرح می شود که آیا این باز شناسی بنده توسط بادار می تواند بدون خشونت، جنگ، انقلاب ها و دخالت رهبران کرسماتیک در تاریخ به وقوع بپیوندد؟ پاسخ هگل منفی است وی ازیک سو از روی شواهد تاریخی از یونان باستان تآ انقلاب فرانسه استدلال می کند که این باز شناسی بدون جنگ و خشونت ممکن نیست و از سوی دیگر بنا به منطق وی که هستی شناسی اش نیز است به نتیجه مذکور رسیده است.هگل، جنگ را نوعی ضرورت‌ تاریخی به شمار می‌آورد و به همین دلیل از کانت انتقاد می کند که با طرح صلح پایدار طرحی برپایه خیال را بنیان‌ گذاشته است زیرا هگل معتقد است این طرح مبتنی بر ملحوظات اخلاقی و مذهبی است. با این توضیح می‌توان گفت هگل با اندیشه‌ و طرح صلح پایدار مخالف است و در اصل از ضرورت‌ شکل‌گیری جنگ شدیدا دفاع می‌کند.هگل جنگ را با نگاهی‌ فلسفی می‌نگرد و در حوزه عمل رنگ و صبغهء تفکر وی کمی‌ سخت و به نظر بد بینانه تر می‌آید. هگل با مفهومی کردن جنگ‌ در حقیقت آن را در میان پدیده‌های اجتماعی می ‌پذیرد و از آن به دفاع برمی‌خیزد تا جایی که جنگ را مفهومی کلیدی‌ برای تحقق یافتن هدف تاریخ می‌داند و در یک کلام به نظر هگل، ارزش جنگ ارزشی است تاریخی و برخاسته از ضرورت درونی ایده آزادی. پس جای شگفت نیست که هگل ازجمله فیلسوفان خوشبین به آینده بشر است درحالیکه جنگ را ضرورت تاریخی برای رسیدن به این هدف می داند.

 دیدگاه بحث برانگیز هگل در باره جنگ همیشه مورد علاقه نظریه پردازان روابط بین المللی قرار گرفته است، که اکثرا در فلسفه هگل نادیده گرفته می شود. مناقشات پیرامون دیدگاه هگل دراین باره، حول این محور می چرخد که آیا هگل جنگ را به حیث پالیسی دولت توصیه می کند یا خیر؟ مفسران پیشین هگل، به ویژه پس از جنگ جهانی دوم، معتقد بودند که هگل از دولت دفاع می کند که جنگ را دامن می زند به عنوان مثال، برتراند راسل می گوید “دکترین هگل درباره دولت… یکی از دکترین است اگر پذیرفته شود، هر استبداد داخلی و هر تهاجم خارجی را در حد افراطی آن توچیه می کند”. کارل پوپر درباره دکترین دولت و جنگ هگل می نویسد: “از دیدگاه هگل، جنگ یک شر معمول و فراوان اما با ارزش است که به ندردت نتایج خوب آورد است” این و امثال دیگر از برداشت های نادرست در باره نظریه جنگ در فلسفه هگل، طرفداران وی را وادار به این ساخته است که با تعمق در آثار هگل این انطباعات را ناردرست ثابت سازد. مفسرین که با فلسفه وی دلسوزی دارند، برای رفع کردن این اتهام، به دو دسته تقسیم شده اند: دسته اول به این باور اند که هگل صلح پایدار را تایید می کند ولی دسته دوم از مفسرین به این باور اند که هگل نه به صلح پایدار صحه گذاری می کند و نه از جنگ به حیث سیاست خارجی دولت ها حمایت می کند بلکه در مقابل هگل جنگ را یک جز لا ینفک از حوزه روابط بین المللی تصور می کند. با انکه صلح یک پدیده مطلوب است ولی وصول به صلح پایدار امکان پذیر نیست. مفسرین دسته دوم با آنکه می پذیرد که هگل بعضی از جنبه های جنگ را ستایش می کند به طور مثال جنگ می تواند نشانه خوب از صحت جامعه باشد، درجنگ احساسات ملت گرایی تقویه می شود، ولی از این همه جنبه های مثبت جنگ نتیچه گیری نمی شود که هگل مدافع جنگ باشد. در مورد جنگ به حیث پالیسی در روابط بین المللی باید گفت که برخی از مفسران با تفریع از آنچه هگل در پدیدار شناسی روح به آن پرداخته است ادعا می کنند که روابط بین دولتها شبیه روابط بادار و بنده می باشد  طوریکه آزادی افراد در درون دولت از طریق مبارزه مرگ و زنده گی متحقق می شود به همان نحوه آزادی ملت ها در جامعه بین المللی تنها ار طریق پیکار برای باز شناسی توسط دیگر ملت ها اتفاق می افتد. این دیدگاه مفسرین با آنکه به شکل قیاسی از پدیدار شناسی روح استنباط می شود، برداشت است با آنکه می تواند از متن پدیدار شناسی تایید شود ولی در تناقض به عبارات صریح هگل در فلسفه حق وی قرار دارد. اگر این دیدگاه پذیرفته شود چنان استدال کرده می توانیم که آزادی یک دولت بعد از ان تحقق خواهد یافت که موجودیت خود را در پیکارهای بین المللی در معرض خطر قرار دهد.

مشکل اساسی با این دیگاه این است که هگل در هیچ جا توصیه نه نموده است تا دولت ها برای کسب حاکمیت کامل باید به جنگ متوصل شود و نه جنگ را برای به رسمیت شناسی تجویز کرده است. در واقع هگل در فلسفه حق خود صراحتا اظهار داشته است که مشروعیت دولت کاملا یک قضیه داخلی دولت ها است قطع نظر از اینکه دولت ها ی دیگر دره باره آن چه نظر دارد. پس بدین صورت از دیدگاه دومی بعید به نظر می رسد که قیاس روابط بادار و بنده در روایط بین المللی صدق کند.  با آنکه مشهور ترین مفسر هگل تام بروک در خوانش وی از فلسفه حق هگل به دیدگاه دوم تمایل دارد من دیدگاه اول را ترجیح می دهم زیرا فرضیه را که هگل در فلسفه حق، یعنی دولت عامل مستقل و خود کفا است، در عصر نوین بی معنی است. زیرا در حال حاضر، مردم جهان در دنیایى زندگى مى کنند که همه فرهنگ ها و تمدنها بر هم تأثیر مى گذارند و از هم تأثیر مى گیرند. و نیز بعضی نهاد ها نظیر تقسیم کار و اقتصاد، که در عصر هگل تقریبا درمرز دولت ها محدود بود اکنون در مرزهای ملی محدود و تعریف نمی شوند. همین تأثیرگذاریها باعث برخوردهایى مى شود که در عصر حاضر مشاهده می شود. پس اگر فرضیه را که دیدگاه دوم ارایه می کند باطل شود، حقیقت دبدگاه اول ضرورتا ثابت می شود. دیگاه دوم تلویحا مورد تایید هانتینگتون در کتاب جنگ تمدن ها نیز قرار گرفته است. (۳)

اکنون با خواننده محترم این پرسش را مطرح می کنم که از تیوری هگلی جنگ چی درسهای را می توان آموخت؟ آیا میتوان جنگ های اخیر که در کشورما به وقوع پیوسته است، را پروسه عینیت یابی تناقضات درونی فرهنگ و تاریخ ما تلقی کرد و یا جنگ های تحمیل شده بالای ملت ما؟ این وضاحت یابی خیلی مهم است زیرا اگر قرار باشد که تنش های عینت یافته در کشور ناشی از تنش های موجود در فرهنگ و یا تاریخ ما باشد، با مهندسی کردن اکتیویزم سیاسی می تواند به شکل یک دایه عمل کند و تحول را که در شرف وقوع است قبل هنگام تولد کند. ارتقای روح ملت به درجه والا منوط به رفع این تناقضات که از زهگذر آن می توانیم فرهنگ مانرا هم حفظ کرد و هم ارتقا داد. با آنکه جنگ در افغانسان توسط عوامل تسریع کنند ه بیرونی تقویه می شود، عوامل تعین کننده آنرا می توان در تاریح و فرهنگ خود تشخیص کرد. این تناقضات و تنش ها را می توان شکل در قوم گرایی، تنش میان سنت و تجدد و تنش میان روایت های اسلام معتدل و اسلام رادیکال نشان داد. همه ای این تناقضات مذ کور می میباشد که بدون رفع و حل آنها هر پیشرفت اجتماعی جز ظواهر فریبنده نخواهد بود.

ماخذ:

  1. کارل پوپر، نقد دیالکتیک هگل.
  2. این بخش از مقاله از گفتگوی بابک احمدی در باره دیالکتیک هگل اقتباس گردیده است.
  3. تام بروک، خوانش فلسفه حق هگل.

یاداشت: این مقاله در شمارۀ سوم مجله انسان چاپ و نشر شده است

ستاسو نظر