فلسفه

وجدان چگونه میمیرد؟

داکتر روح الله امین

نگرشهای معمول نسبت به انسان درجوامع ایدئولوژیک معمولأ انسان را در اجزأ جدا از هم به بحث میگیرد تا مجموعۀ از اجزای متفاوت وگاه متضاد. ریشۀ این نگرش در راهبرد ارزش محوریست که نسبت به انسان درین جوامع رواج یافته است. پندارهای ارزش محور اجتماعی بخشهایی ازگرایشهای انسانرا تحسین وتائید کرده بقیه تمایلاتش را سرزنش و سرکوب میکند. جوامعی که از معارف آسمانی، ادیان الهی ومعرفت اندیشی دینی، تأثیرپذیراند، ارزشهایی را بعنوان معیاری برای تفکیک “پسندیده” از”ناپسند” ارائه میدارند. وجود این معیارها میتواند ذوق کمال را در افراد جامعه بکارد تا آنها در آراستگی  با صفات پسندیده از هم پیشی بجویند. در عین حال هیچ گذشتی در برابرخطاهای انسان قائل نشده و برای حفظ روند اجتماعی، عقلانیت تفکیک میان “ناپسند” و “پسندیده” را عرضه میکند. ریشۀ تمایلات انسانی از بدو خلقت با سرشت او عجین است وانسان با مخلوطی از خواص فرشتگی و حیوانی آفریده شده است. حدیث مبارکی که میفرماید: فرشتگان از عقل محض و حیوانات از شهوت محض خلق شده اند ولی انسان بطورهمزمان ازعقل و شهوت خلق شده و موجودی مابین فرشگان و حیوانات است. در ادامۀ این حدیث میاید که اگر عقل انسان بر شهوت او غلبه کند مرتبۀ او برتر از فرشتگان و اگر شهوت او بر عقلش غلبه کند مرتبه اش پست تر از حیوانات میگردد.۱ براساس این گفتار، ریشۀ تمایلات “پسندیده و ناپسند” آدمی به همان گرایشهای فطری فرشتگی و حیوانی آدمی برمیگردد که اورا همواره در نوسان میان این گرایشها نگهمیدارد.
درفرهنگ ما، چیستی انسان در ترازوی یک دید ارزشی در جامعه سنجیده میشود، انسان را بیشتر بر معیار ارزشهای اجتماعی و اخلاقی و در کتله های مجزا مورد بحث قرار داده است. توجه انسان به قابلیتهایش توقع او را از خودش به اوج رسانیده و همواره در صدد وضع قوانین و تولید ابزارهای گوناگون برآمده تا تمایلات “نا پسند” انسان را، مهار کند. جدال همیشگی انسان بین دو طیف متضاد تمایلات، او را درجنگ جنون انگیزی قرارداده که هرگز آنرا پایانی و آرامی نیست. بقول حضرت بیدل، در بحبوحۀ نا آرامیها، چراغ فطرت انسان تنها با جنون۲ روشن است.

درون انسان، میدان جدال میان فرشته و دیو، وهمواره در غوغاست. آدمی همواره در حال تفکیک میان این تمایلات بسر میبرد. گرایشهای فرشتگی انسانرا به طرف کمال و تعالی روح انسانی و کسب کمالات معنوی، راه مینماید. این گرایش ها معمولأ انسانرا با نفس “خوبی” آشنا کرده و شایستگی های او را برجسته میسازد. و اما گرایشهای دیگری نیز در وجود عین انسان به جهت معکوس خواستهای فرشتگی  تمایل دارد. ماهیت این گرایشها که در ادبیات معرفت اندیش به “نفس” یا “خواستهای نفسانی” شهرت یافته، به لذات فوری تمایل داشته و تمام خواهشات ممکن را بصورت عاجل آرزو میکند و به پیامد خواستهای خود نمیاندیشد و از عواقب آن نمی هراسد. عقل انسان میان خواستهای متضاد همواره در جدال است و گاهی به یکی ازین خواستها جواب مثبت داده و خواست مقابل آنرا ندیده میگیرد. اما این جدال همیشه به همین آسانی نیست و خواستی که ندیده گرفته میشود وسوسه انگیزی شدیدی تولید کرده ذهن آدمی را همواره مشغول میدارد تا اینکه به این تمایلات جواب مناسب داده شود.
جوامع ایدئولوژیک مانند هر اجتماع دیگر شاخصه هایی را برای سنجش رفتار و گفتار انسان وضع میکند تا معیاری باشد برای تفکیک میان انسانها و تشخیص شایستگی ها و کاستیهای شخصیت اجتماعی آنها. این شاخصه ها لیستی از توقعاتیست که جامعه از فرد دارد و بر مبنای آن جایگاه اجتماعی، میزان اعتماد و جهتگیری دیدگاههای افراد آن جامعه را نسبت به انسان تعین میکند. بطور مثال: انسانی که در جامعه مرتکب خطایی مانند دزدی شده باشد، مورد نامهری جامعه قرار گرفته، اعتمادش را میان مردم ازدست میدهد، عزتش را میبازد و ممکن است به زندان برود. چنین انسانی همیشه عنوان “دزد” را بر پیشانی داشته وگاه، هرگز ازین عنوان خلاصی نمیابد. برعکس انسانی که با صفات خوب در جامعه مطرح شود، جایگاهی مناسب یافته و از مزایای فراوان اجتماعی بهره مند میگردد. با آگاهی ازین سنجشگری در جامعه، فرد بربنیاد تقاضای فطری خود که “جلب منفعت و دفع ضرر” است خود را در برابر چشمان بی گذشت و قضاوتگر جامعه چنان می آراید که بتواند از مزایای اجتماعی برخوردار گردد و جایگاه خوبی بدست آورد. انسان این جامعه سعی میکند گرایشهای مثبت و صفات نیکوی خود را بزرگتر و بیشتر از حقیقت آن وانمود کرده و برعکس تمایلات ناپسندش را در خود پنهان نماید. این پنهانگری ادامه میابد و به مراحلی میرسد که شخص، گاه برای حفظ شخصیت اجتماعی خود حتی به خود دروغ گفته و وجود تمایلات “ناپسند” خویشرا به خود هم انکار میکند.
هر دو نوع این تمایلات و گرایشها در وجود عین شخص ریشه داشته و هر دو از یک گریبان سر بیرون میاورند اما یکی از آنها همواره بزرگتر و بیشتراز آنچه هست به بیرون عرضه شده و دیگری سرزنش شده، به سختی میگردد. این تقابل زمانی پیچیده تر میشود که وجود این تمایلات انکار شده و ندیده گرفته میشوند. اما این تمایلات با ندیده گرفته شدن از میان نرفته، برعکس، هر چه بیشتر ریشه میگیرد و درعمق وجود انسان خانه میکند، زمانی هم که این تمایلات فرصت ابراز میابند، به گونۀ بسیار انفجاری و قهر آمیز به ظهور میرسند و برای شخص و جامعه مشکل آفرین میگردند.

وجدان همان دستگاه سنجشگر درونیست که همواره انسانرا میان انتخابهای او کمک میکند و معیار قضاوت او میان انتخابها اصل و نفس “خوبی” رفتار و نتیجۀ نهایی آن است. هرگاه این دستگاه قضاوتگر (وجدان) در درون انسان قوت گرفته باشد و مسیر انتخابهای آدمی را تعین کرده و نتایج اعمال او را کنترول میکند. این دستگاه هیچ نیازی به تائید و یا رد دیگران احساس نمیکند و معیار انتخابهایش میان اعمال فقط جوهرۀ “خوبی” عمل و نتائج آنست و نه تائید و یا رد آن توسط جامعه. ضعف این دستگاه زمانی آغاز میشود که وظیفۀ این دستگاه در درون انسان به عهدۀ جامعه، دربیرون انسان، گذاشته میشود تا دیدگاههای جمعی افراد معیار تعین کننده میان انتخابهای شخص باشد و نه اصل و جوهرۀ اعمال او. اینجاست که چون جامعه بر درون انسان دسترسی ندارد، شخص دنیای کوچکی از پسندهای خود را در درون خود و جدای از پندار جمعی میپروراند. در عین حال، فرد شخصیت دومی که کاملأ موافق با معیارات تعریف شدۀ اجتماعی باشد در بیرون و برای حفظ موقف و روابط اجتماعی اش عرضه میکند.
این دوگانگی میان شخصیت واقعبین فرد در درون او وشخصیت مصلحتی او در بیرون، بیشترین انرژی روانی او را به مصرف میرساند و تمرکز فرد را در کنار دیگر فعالیتهای عالی دماغی، کند میسازد. نکتۀ مهمتر، انعکاس این جدال درونی در بیرون است که انسان مورد نظر را در ترازوی سنجش اجتماع قرار میدهد و انتخابها وعملکردهای وی را از کوچکترین آنها که گفتن کلماتی باشد تا عملکردهایی را که میتواند سرنوشت شخصیت اجتماعی او را تعین کند، در بر میگیرد.
مهمتر از همه اینکه این روند تغیرات ساختاری در نظام فکری شخص ایجاد کرده و معیار سرکوب و یا ترغیب گرایشهایش را از سنجش عقلانی و تفکیک نفس زیبایی و یا زشتی رفتار، به پذیرش یا عدم پذیرش آن در جامعه، متحول میسازد. تا وقتی یک تمایل ابراز نشده، برعکس عام جامعه، خود شخص نسبت به این تمایلات درک واضحی دارد و سعی میکند فضای مصؤنی برای این گرایشها دردرون خود بوجود آورد. گاهی اوقات حتی به تمایلی که در بیرون قابل پذیرش نیست، فرصت اظهار میدهد به شرطی که جامعه از آن اطلاع نیابد و شخصیت اجتماعی فرد و جایگاه اجتماعی او صدمه نبیند.
این بینش به گونه ای ماهیت رفتار و اعمال شخص را نزد خودش متحول ساخته و تعریفی متفاوت میبخشد. چنانکه یک عمل ماهیتأ خوب و پسندیده است تا زمانیکه جامعه از آن اطلاع نیابد. تا وقتی یک تمایل در درون شخص است، انسان در تسامح با آن بسر میبرد، تا زمانیکه به بیرون درز نکند. به عبارتی دیگر، چیستی رفتار، گفتار وعملکرد فقط زمانی عنوان “قباحت” میگیرد که بگوش جامعه برسد و تا زمانیکه رسوا نشده، از دیدگاه خود شخص “قبیح” نیست.

دو تغیر عمده که در نظام فکری شخص بوجود میاید، اولأ اینست که شخص دچار درگیری سختی در خود و با خود میگردد. ازآنجائیکه عین وجود خود را محل تجسم دو نوع گرایش کاملا متضاد  و دو شخصیت متفاوت میبیند و زیر فشاراجتماعی مجبور میگردد تا یکی ازین شخصیتها را برجسته ساخته، بزرگنمایی کرده و بیش از آنچه است به بیرون نمایان سازد و باقی گرایشهایش را که در شخصیت درونی اش تمثیل میشود، انکار کرده و ندیده بگیرد. بنابرین، جایگاه اجتماعی شخص بیشتر بستگی به این دارد که تا چه اندازه در پنهان کردن تمایلات “ناپسند” خود و در تمثیل و بزرگنمایی تمایلات “پسندیدۀ” خود موفق عمل کرده است. توفیق در هر دو مورد بدون شک مهارتهای فراوان رفتاری و گفتاری میطلبد تا شخص بتواند قناعت مردم و جامعه را در مورد چیستی شخصیت خود فراهم آورد. این در گیری و درهم ریختگی ذهنی هرلحظه برانتخابهای انسان اثرمیگذارد و همچون طوفانی، امواج فراوانی ازافکاررا در جهات مختلف به تلاطم میاورد. بقول بیدل دهلوی، نقاش ازل (خالق انسان) خواست تا طوفان نقش کند، رفت و انسان طرح کرد.۳
ازآنجائیکه آراستگی به کمالات معنوی  واخلاقی سعی بسیار میطلبد و دیر بار میدهد، انسان معمولا لنگان درین مسیربه پیش میرود و اغلب خود را در چنگال هوسها و امیال “ناپسند” میبیند که فوری بار میدهند وتمایلات انسان را  فورأ ارضأ میکنند. با وجود افت و خیزها، انسان رویهمرفته ماهیت و اصل خوبی را در دل میستاید و از “زشتیها” بیزاراست ولی گاه زیر فشار ممتد تمایلات “ناپسند” به لذات کوتاه دل خوش میکند. اما درعین حال بیشتر انسانها آرزوی پیراستگی به کمالات انسانی و پختگی معنوی را در دل میپرورانند و بخاطراینکه غالبأ مرتکب آنچه “ناپسند” است میشوند، خود را سرزنش میکنند. این روند، گاه به مرحلۀ میرسد که شخص از رسیدن به آرزوی کمال مأیوس شده و زیرفشار تمایلات “ناپسند” احساس درماندگی میکند و جزتسلیم چارۀ نمیبیند. احساس درماندگی از یکسو و سراب گون بودن کمالات معنوی انسانی از سویی دیگر، دغدغۀ فکری انسانرا عمیقتر و جدال درونی اش را متلاطم تر میسازد.
درجامعۀ که ما زندگی میکنیم هرکدام ازحالاتی که در بالا تذکر رفت یک عنوان دارد که همه با آنها آشنائیم، ولی اینکه در قالب هریک ازین واژه ها چه هیاهویی در درون شخص جریان دارد را هرکس به تنهایی تجربه میکند و هرگز در سطح جامعه به بحث گرفته نمیشود. بگونۀ مثال: اعمال پسندیده را “ثواب” و ناپسند را “معصیت” میخوانیم، تحسین و ترویج رفتارهای پسندیده را “امر به معروف” و سرزنش، دوری و ندیده گرفتن تمایلات ناپسند را “تقوا” میگوییم. تمثیل و بزرگنمایی اعمال پسندیده را “تزویر” نام داده ایم و تظاهر به آنچه نیستیم و یا تحت شرایطی خلاف آنرا نیز”تقییه” میخوانیم. آرزوی ایمان و آراستگی به کمالات معنوی را “هدایت” و انکارتمایلات “ناپسند” را “ادب” میدانیم. واضحأ این زبان ارزش محور که در جامعه مرسوم است پرده بر روی فرآیند شناختی آن در فرد میاندازد. تا حدی که حتی خود شخص این روند را درسطح ناهشیار، حس کرده و معمولأ به سطح عقل سنجش گر خود که در فرهنگ ما همان “وجدان” خطاب میشود، راه نمیدهد.

واما سه تغیر عمدۀ را که این روند درانسان بوجود میاورد قرار زیر است: اول اینکه شخص درجامعه مورد جراحی قرار گرفته و اجزای اندکی از شخصیت او مورد پذیرش جامعه و اجزای دیگروجودیش زیر نام تمایلات “ناپسند” مورد ایراد و انکار جامعه قرار میگیرد. بنابرین دروجود فرد دو شخصیت متفاوت و گاه متضاد شکل میگیرد، یکی شخصیت واقعبین دردرون فرد، آشتی با تمامی تمایلات اووفرد را در مجموع میپذیرد، و شخصیت دوم برای جامعه و مطابق معیارات وضع شده تا ازقضاوتهای جامعه در امان باشد. دوم، مرز میان “پسندیده” و “ناپسند” در محکمۀ ذهنی شخص مکدرو مغشوش میگردد. آنچه دردرون شخص “پسندیده” است در جامعه “پسندیده” نیست، درون شخص به تمام تمایلات او پذیرش دارد بشرط اینکه جامعه از آنها اطلاع نیابد. واما سومین ومهمترین تغیر، زوال و انحطاط وجدان میگردد که خود عالیترین دستگاه سنجشگرمیان “ناپسند” و “پسندیده” در درون انسان است، آنهم برمعیارنفس و جوهرۀ اعمال انسان. وقتی جامعه این رسالت را برای تفکیک “خوب” و “بد” به عهده میگیرد و بدینوسیله زندگی شخص را کنترول میکند. تمام قضاوتها از بیرون برشخص تحمیل شده وضرورتی به این مرجع سنجشگردر درون خود انسان “وجدان” زایل میشود. و این زوال ازهمان لحظۀ آغاز میگردد که رسالت “وجدان” فردی به عهدۀ “وجدان جمعی” که جامعه است گذاشته شود.

پی نوشتها:
۱٫ غزالی، امام محمد، احیأ العلوم، جلد اول، صفحه ۱۶۹ و بلخی، جلال الدین محمد، مثنوی معنوی مولوی، دفترچهارم، بخش ۵۶متن حدیث: “انّ اللّه تعالى خلق الملائکه و رکب فیهم العقل و خلق البهایم و رکب فیهم الشّهوه و خلق بنی آدم و رکب فیهم العقل و الشّهوه  فمن غلب عقله على شهوته فهو اعلی من الملائکه و من غلب شهوته على عقله فهوادنى من البهایم.”
۲٫ به جز جنون چه فروزد چراغ فطرت انسان         به خلوتی که ندیدست و محفلی که ندارد
غــم محـبــت و داغ وفــا و رنــج تـمـنــا         چها نمیکشد این بیدل از دلی که ندارد
۳٫ بی تصنـع خـامـۀ نقـاش آفـات زمـان         خواست طوفان نقش بندد، رفت وانسان کرد طرح
هیچکس درچارچوب جسد آسوده نیست        یارب این منزل کدامین خانه ویران کرد طرح

یاداشت: این مقاله در شماره ای دوم مجله ای انسان به نشر رسیده است.

ستاسو نظر

۱ نظر

  • با تشکر از دانشمند گرامی امین صاحب که با امانت و سلسله علمی و منطقی تمام مقالهٔ بالا را نوشته اند و از خواندن آن مستفید شدیم اگر مبالغه نشود من بعد از مدت مدیدی است که در این سر زمین با یک مقاله و مضمون تازه روبرو میشوم بد بختانه اکثراً نوشتار ها تقلیقد محض اند و تکرار ها.
    امین صاحب !
    من از گذشته ها این نظر وکتور هوگو را به خاطر دارم (( وجدان فریب نمیخورد مگر مغلوب هوا و هوس انسانها میشود .)).
    و هم من عقیده دارم که:( وجدان نمیمیرد مگر فریاد را آن انسانها نادیده میگیرند.).
    نظرتان را در رابطه خواهانم.